تبليغاتX
دلتنگیهای تنهایی
دلتنگیهای تنهایی


شعر



چشمان تو پر می شود از فصل بی داری

تا می روم با نازچشمانت به بیگاری

کافر مپندارم منم هم کیش بی دینان

شاید رها گردم ازاین دنیای  دینداری

یک آینه در روبرو یک دشنه پشت سر

دور است همیشه از زبانم لحن بیزاری

بی تو دوباره می شوم زندانی فردا

با جسم خود سر می کنم یک دوره بیماری

باید بریزم خاطراتم را در این دفتر

من مانده ام- تنهایی و یک لحظه بیداری  

سر میکنم من لحظه ها را باتنی خسته

تا می شوم مانند خود یک مرد سیگاری

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 13:6 توسط فرزاد |



حلقه

حلقه

چشم

آویزان برچهار پایه هایی که

مرگ هدیه می دهند

و مادرانی

در انتظار آینه

تا ما

نگاهمان را

در دور دستها دار بزنیم  

اکنون

این حکم

 هیچ قاضیی ندارد .

دوباره

حلقه

حلقه

اشک

و آهنگ تمام زشتی ها را

هماهنگ با طپش های از کار افتاده نفس هامان

از آوازی شوم

میان خدا وزمین آویزان می کنیم

با مرگ هایی که

بی صدا دست وپا می زنند

خاموش

جان می دهند

امروز

جشن تولد مرگ است و

ما

صلیب هایمان را به گردن می آویزیم

تا مرگ این تولد را

در دهان تمام خیابان ها بریزیم

حلقه

حلقه

دار

در خواب آشفته سحر

و کوچه ها

که تا عبور آسمان فرشته می بارند

بر مرگ هایی که بر پا می کنند .

حلقه /حلقه

لبخند / دار

اشک

آتش ...

بس

 

18/7/90

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 13:42 توسط فرزاد |



(پایان تمام مرگ ها )

 

 

تمام مرگ ها به تو ختم می شود

و جاده ای که تا گلویم کش می آید

تا

پنجشنبه ها را نفرین کنم

..................

دیروز وقتی از پنجره خیابان را نگاه می کردم

به من خیره شدی

تا تمام همیشگی ام را

به دار چشمانت بیاویزم

فردا

اگر پرده از خاطراتم کنار برود

تو ختم می شوی

به نفرین آدم ها .

......

ای کاش گلوله ای در تو می شکفت و

تمام مرگ ها

در پنجشنبه آینده دفن می شد

من از کنار پنجره بر می خاستم

تا همیشه ....

بی شک

تمام مرگ ها

به تو ختم خواهد شد ...

 

15/6/79

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 13:23 توسط فرزاد |



 

(آغاز دستانم )

 

اینجا

پایان ستاره هاست

وآسمانی که

خورشیدش مرده است .

اینجا

پایان زندگی ست

جایی که

اشباح دستان خونین خود را

زیر جسد ها پنهان می کنند .

اینجا

گورستان مرگ های زرد و نارنجی

اشک های سیاه و

کفن های سرخی ست

که پایان ستاره ها را

در مسیر مرگ

با پاهای ما عوض می کنند و

کفش هایمان .

اینجا

آغاز دستان ماست

در آغوش سحر

و سرخی دوباره ای

تا پیوند خورشید به صبح .

 

15/6/79

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 13:22 توسط فرزاد |



احساس ترانه هایم

از خطوط ابروان تو عبور می کند

وقتی

نگاه پرنده را

در حوالی حرف های بی هدف

نمی بینی

مگر با موسیقی نگاهت .

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 14:16 توسط فرزاد |



 

یکی باید بیاید در هوایم

یکی باید بخواند با صدایم

من و تنهایی و این درد جانسوز

یکی باید بداند درد هایم

 

 

هوای با تو بودن در سرم مرد

دلم در سینه بی تابانه افسرد

یکی  تنهاییم را رنده می کرد

شکستم بیصدا درخود کمی ترد

 

 

هوای کوچه  ام بی تو چه سرد است

صدای کودکی سرشار درد است

میان این  سکوت تلخ و سنگین

تمام دردمان از سبز وزرد است

+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 11:54 توسط فرزاد |



 

              ( شانه های تنهایی )

 

     قسمتی از ما به یغما می رود

     بی من اما ، بی تو اما می رود

     من پرم از رازهای بی صدا

     زندگی با یک معما می رود

    در سکوت روزهای بی عبور

    از تو من ، از من تمنا می رود

    هیچکس اما مرا باور نکرد 

    یک نفر تنها از اینجا می رود

     بغض ها رقصید با این واهمه

     قصه های ما به فردا می رود

     کوه می آید پر از فصل غرور

     یک نفر تا مرز دریا می رود

     شانه ها ی ترد تنهایی شکست

     در عبور از من ، تو ، تنها می رود

      پشت احساس غریبی آشنا

     قسمتی از ما به یغما می رود .

    

 

+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:15 توسط فرزاد |



واین خاک سبز

برآستان کدام مسجد

پیشانی سائیده است ؟

تا روزهایی که

ازآسمان فرومی ریزد و

کسی ،

درسلولهایمان را ه می رود –

که شکل تنمان نیست .

این شاید

رویای دختری باشد

که موهایش پریشان می شود درمسیر باد

وما

هرروزشاهد روزی جدید هستیم

تا روزه امان را درسیاره ای دیگرافطارکنیم –

که متعلق به خداست .

این خاک تا کــجا سبزخواهد ماند ؟،

که پایانمان آغازفرداست .

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 13:18 توسط فرزاد |



پیشاپیش عید نوروز  

باستانی را به تمامی  

ایرانیان درسرتاسر دنیا تبریک 

 عرض می نمایم و سالی  

سرشار از شادی و آزادی را 

 برای همه  آرزومندم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 10:5 توسط فرزاد |



از چشمانت پرم و

معصومانه ترین حرف ها را

برای وقتی می خواهم

که سر زده می رسی میان دلم

وساده ترین نگاه را

به من هدیه می دهی .

از لبخند هایت پرم و

بوسه هایت

که بوی هزاران سال جوانی می دهد

تا شب هایی که

هیچ دستی نوازشم نکرد و

روزهایی را در خاطرم رزرو کردم ،

تا بیا یی

مرا زیر پا بگذاری

در وسعت دستانی که

تا دور دستها پیداست .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 9:59 توسط فرزاد |



در راهرو رویاهایت به انتظار می نشینم

تا بیایی و

بوسه هایت را رها کنی روی لبان داغم

که در تو جان می گیرم

وقتی اندامت را راه می روم و

سر می زنم به تمام زیباییهایی که

فقط خدا می داند و

بس

که تو

تیتر تمام تنم شوی و

هیچکس به ما شک نکند .

آنگاه خدا را لمس کنیم

در قشنگترین آرزوهایی که

پشت سر ردیف می شوند

تا ما

دوباره

احساسمان را هدیه کنیم

به لحظا تی که

آغوشمان به عشق آغشته می شود .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 9:57 توسط فرزاد |



چشمانت را قرض بده

تا از نگاهت پرت شوم به آسمان

پشت ستاره هايي كه هر شب

به تو چشمك مي زنند .

لبانت را قرض بده

تا حرفهايم را به

به كسي نگويم

تنها به تو كه

خواب هايم را خوب مي بيني و

سربه سر تنهايي ام مي گذاري .

حالا

پشت پلكهايم يكي مي آيد

تا آخرنگاهم را

به شبهايي اختصاص دهد

كه من

تا صبح پشت نگاهش بيدار باشم و

كسي حرف هايم را تفسير نكند

جزاو

كه نبض چشمانم را مي زند  .

 

10/7/89

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 9:10 توسط فرزاد |



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 16:19 توسط فرزاد |



ایماژ(تصویر) در شعر

تصرف ذهن شاعردر مفاهیم عادی وارتباط زندگی انسان با طبیعت ، یا طبیعت با طبیعت ، نوعی بیداری اوست در برابر این ارتباطات.

هاکسلی می گوید: تمام جهان بلقوه از آن شعرا است .ولی از آن چشم می پوشند هر گوشه ای از زندگی انسان با گوشه ای از طبیعت هزاران پیوند وارتباط دارد که از این همه پیوندهای گوناگون ،ذهن شاعر گاه یکی را احساس می کند ودر برابر آن بیدار می شود ، وحاصل این بیداری خود را به ما نشان می دهد.

شعر زاده این کوشش شاعر است برای نمایش درک او از نسبت های میان انسان وطببیعت یا طبیعت وانسان یا انسان وانسان .

خیال عنصر اصلی شعر است وخیال شاعرانه ، محصور در وزن و مفهوم شعر منظوم نیست بسیاری از تصرفات ذهنی مردمان عادی یا نویسندگان ،در محور همین خیال های شاعرانه جریان دارد ."ایماژ".

بدون نیروی خیال وبی تصرف خیالی در مفاهیم هستی نمی توان شعر سرود . زیرا اگراز هر شعر موثرودل انگیزجنبه خیالی آن را بگیریم ،جز سخن ساده وعادی که از زبان همه کس قابل شنیدن است ، چیزی باقی نمی ماند .

ایماژ" خیال" تصویر است که به کمک کلمات ساخته شده است از : دی لویس آنچه ناقدان اروپایی ایماژ می خوانند مجموعه امکانات بیان هنری که در شعرمطرح است وزمینه اصلی آن انواع تشبیه ،استعاره ،اسناد مجازی ورمز است .

خیال جوهر اصلی وعنصر ثابت شعر است چیزی که از نیروی تخیل حاصل می شود واین نیرو قابل تعریف دقیق نیست . در یک دوره از تاریخ همه انسانها شاعر بودند در آن دوره ای که از رویداد های عادی طبیعت در شگفت می شدند وهر نوع ادراک حسی از محیط برای آنها تازگی داشت ،حیرت آور بود ونام نهادن بر اشیاء خود الهام شعری بود . یعنی همه بیدار بودند ، اما بعد حوزه استعداد تجربه های شعری محدود می شود وفقط بعضی از مردم بیداری واستعداد بیدار شدن دارند آنهم در لحظه هایی که کشف هر یک از قوانین طبیعت ، خود نوعی بیداری است ، نوعی تجربه است ، نوعی شعر است .

قانون جاذبه نسبت به نیوتن نوعی تجربه اولی ، نوعی بیذاری وشعور است ودیگران آن تجربه وشعور اولی را بگونه ای ثانوی و به واسطه در می یابند . در مورد شعر نیز چنین است .

تجربه شعری چیزی نیست که حاصل اراده شاعر باشد بلکه یک رویداد روحی است که نا آگاه در ضمیر او انعکاس می یابد و مجموعه ای از حوادث زندگی اوست .

 

برگرفته از : کتاب صور خیال در شعر اثر استاد شفیعی کد کنی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 16:12 توسط فرزاد |



می خواستم روی تو توقف کنم

دقیقاً کناردقیقه هایی که دارند دق مرگ می شوند و

قصه هایی که قصد ندارند

ازمن دل بکنند .

روی ردیف بعدی اگر

موسیقی تانگو را اجرا کنند ،

من

با عزرائیل همانطورمی رقصم

که قصد دارم

با تو

بیشترازاین نپرس

من پرسش دوباره ای هستم درجواب آسمان

وتو

درب ورودی کدام مکتب را

تا تابستان بعدی

به روی حافظه های شب بسته ای ؟!

دربستری که کنارکودکیهایم گسترده ای

تا

داردانل اعماق کنارتو .

صد سال مانده به مریخ

که میخ شوم

روبرویم

روی رنگین کمان شب .                         11/5/86

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 15:36 توسط فرزاد |



 

خاطره هایم را درازکرده ام و

درامتداد روز ورق می خورم

می خواهم برگردم به همان خیابان قبلی

که یک روزخود را جا گذاشتم

درفکرهای نکرده ای که

مرا به تو پیوند می زد .

حالا بیا گذشته ها را زودترازاین که

زندگی را ببازیم ،

به زیبائیها تقدیم کنیم .

دراحساس جوانمان سینه سپرکنیم

روبروی واهمه ای که

هوای همیشه اینجا را ابری کرده است و

درقدمهایت

بیا بان بیا بان طی شوم

به حتای بعد برسم

تا تنهائی کوچه های برفی کودکیهایم .

درترنم این صدا

صد مرغ عاشق شقیقه هایم را نوک بزنندو

ازراه برسی

بپرسی ازآینده ای که

تا خدا معلوم نیست .

ومن که پرازپرنده های زندانیم ،

تا این قفس کنارم .                            11/5/86

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 15:34 توسط فرزاد |



کفرنگاهت را

 با هیچ صوابی عوض نمی کنم و

پاتک می زنم به پا ها یم

که فرمان نمی دهند به انتهای تنهائیم .

لبخند هایت را اگرگرفتند

چیزی نصیب ما نشد

جز

بافت قدیمی تورها یی که

دردهان نهنگ ها

زیبایی مرجانها را ازتو دزدیدند .

کفراندامت اما

تا عمق این اقیانوس

به زیبایی ماهیان این سمت سطرهایم

تاروپود احساسم را پلک نمی زند و

من ازحوا همین را می خواهم

که ابتدای خلقت

درمن بنا شد،

می خواهم ازکافران کیش تو باشم و

درخودم به پایان برسانم حرف هایم را

روی رود خانه هایی که ازتوجاریست

سمت بی قراری ها یی که

سینه به سینه نقل میشودو

آخرین آدم روی زمین نیستم

تو

نخستین گنا ه

که

نه مرا می بخشند

نه تورا

که جاودانه ها درماه ریشه می زند و

ما

که کفرورزیدیم به زمین .

                                          11/5/86                

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 15:30 توسط فرزاد |



گاهی

داغ می شوم

گاهی یخ می زنم

ازکدام تارحنجره ام

نامت

 درمن نقش بست ؟-

که آوازهایم بوی ماندن دارد .

وقتی برمی گردم

می روم ازنگاهم

تابرسم

به آنچه که ندیده ام .

اکنون

تاتارهای صوتی صدایم

اسم کسی را صدا می زنم

که تنهاییم دررویاهایش شکست ،

شدم ،

گاهی داغ -،

گاهی سرد

درصدای زمستانی و

صف های بستری

دربستربسته بکارت ها .

                                            12/11/85

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 15:28 توسط فرزاد |



بامن تا کجا که نمی روی

با تو

تاکجاها که می روم

من

جای جای تورا جستجوکرده ام

تو اما

به ناکجای من قدم زده ای؟ .

دردوباره های دیگری  

که برمی گردم. ،

یکی فاصله می شود و

تو

پرازدوست داشتن .

بعد ازتمام نبودنت

فریاد حرف هایم را

دردوباره های دیگری که

برمیگردی

می ریزم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 15:27 توسط فرزاد |



دررنسانس قدم مي زنم و

وضعيتي كه

با تارهاي عنكبوت تنيده مي شود

روي شكست هايي كه

بيست وپنج درصد واقعيت ندارند و

تو

پرمي شوي ازتوجه اي كه به من معروفند .

ازقرون وسطي كه بگذريم

تازه مي رسيم به انسانهايي كه

رسم دنيا را به هم مي ريزند و

شيطان مي شود شيكپوش ترين آدم دنيا

وما

هنوزدرواژه هايي قدم مي زنيم

كه تا بمب هسته اي چندين سال نوري فاصله دارند و

كسي مي خواهد شيك بپوشد تا اهريمن چند دقيقه پيش واژه هايش را

بريزد دررنسانسي ديگر.

اكنون

بيا به آدم هاي بعد خودمان

شكلي ببخشيم

شبيه عروسكي كه

در بچه گيهايمان بازارهاي جهاني را قبضه مي كرد

كسي چه مي داند

فاصله اين دنيا

تا آن دنيا را

با كدام مقياس اتمي اندازه مي گيرند.          18/11/86                        

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 15:6 توسط فرزاد |